حكيم زجاجى
1038
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
ورا شاه گردنكشان خواندند * بر آن كامران گوهر افشاندند سنهء سبع و ستين به بغداد رفت * بدان برزن و بوم آباد رفت چو طائع از آن رفتن آگاه شد * تن كوه سارش كم از كاه شد يكى پير گويند در پيش خواند * سخن داشت پوشيده با او براند ورا گفت رو پيش آن شاهباز * كبوتر ببر اندر آن راه باز بد و نيك ايشان همه بازبين * همه خاطر آن سرافراز دين يكى رقعه بنويس خندان و شاد * كبوتر روان كن به كردار باد برفت و چنان كرد كان شاه گفت * كبوتر دگر نامهور چند جفت فناخسرو آگاه گشت از رسول * به اسب اندرآمد شه بااصول به صد ناز شد با سپه پيشباز * فرستاده را ديد آن سرفراز ورا از سر اسب در برگرفت * پس آنگه سخن گفتن از سر گرفت قفص ديد با نامبرده به راه * چو كرد اندر آنجا شهنشه نگاه بخنديد شه چون كبوتر بديد * چو دمكش همان جاى دم دركشيد بيامد سوى بارگاه بلند * به زير آمد از پشت اسب سمند سرافراز اندر سرا پرده شد * فلك بر در نامور برده شد ورا بندهاى بود چست و دلير * بخواندش بر خويش فرزانه شير ورا گفت نزد فرستاده رو * بياور از آن نامبرده گرو يكى نقش و شكل كبوتر ببين * به چشم تأنى نكوتر ببين شب و روز نزد فرستاده باش * بدين كار در نيك آماده باش چو غافل شود ز آن كبوتر ، بدزد * كه از من بيابى در آن كار مزد از اين جايگاهش عوض بازبر * كه از من برى اى سرافراز ، بر ورا مست كن ، چون نهد سر به خواب * كبوتر مبدل كن اى كامياب قفص بازپرداز و پر كن دگر * همه كارها را چو در كن دگر برفت و چنان كرد كان شاه گفت * كبوتر بدزديد اندر نهفت دگربار از پيش شه بازبرد * دلوجان به كار كبوتر سپرد فرستاده احوالها بازجست * بدانست اسرارها را درست به گرد سپه سربهسر سير كرد * پس آنگه روان رقعهء طير كرد